تبليغاتX
خانه ی رویاها
قالب وبلاگ
خانه ی رویاها
ما طعم شیرین داشتن را فقط در طعم تلخ از دست دادن پیدا میکنیم..... 

سلام به دوستای گل خودم...

این پستم با بقیه پستایی که تا حالا گذاشتم کاملا فرق میکنه..             این پست..پست خداحافظیه.....

اما تو این پست میخوام برای آخرین بار یه خاطره ی جالب از عید دیدنی امسالم براتون تعریف کنم......

[ چهارشنبه 1391/01/09 ] [ 20:5 ] [ یه آشنا ]
سلام به دوستای گل و گلاب خودم...../

پیشاپیش سال نو رو به شما دوستای گلم تبریک میگم..امیدوارم که هر آرزویی دارید تو این سال جدید برآورده بشه..../

ما رو هم سر سفره فراموش نکنید..یه کمم نابغه رو دعا کنید../                   

شاید دیگه آپ نکنم...نظر یادتون نره..دم همتون گرم...

[ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 14:34 ] [ یه آشنا ]
[ سه شنبه 1390/12/23 ] [ 17:12 ] [ یه آشنا ]

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه

ميشود كه هتل به كامپيوتر مجهز است. تصميم ميگيرد به همسرش

ايميل بزند. نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و

بدون اينكه متوجه شود نامه را ميفرستد.

در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين كره خاكي ، زني كه تازه از

مراسم خاك سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فكر كه

شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ كامپيوتر

ميرود تا ايميل هاي خود را چك كند.

اما پس از خواندن اولين نامه غش ميكند و بر زمين مي افتد . پسر او

با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش

زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

 ميدونم كه از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا كامپيوتر دارند و هر كس به اينجا ميآد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته.من همين الان رسيدم و همه چيز را چك كردم. همه چيز براي ورود تو رو به راهه. فردا ميبينمت. اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه. واي چه قدر اينجا گرمه!!

 

[ جمعه 1390/12/19 ] [ 20:5 ] [ یه آشنا ]

اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی

           اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند

           اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست

     اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت می خواهد...

 

[ شنبه 1390/12/06 ] [ 14:0 ] [ یه آشنا ]
سه چیز در زندگی پایدار نیستند:
رویاها
موفقیت ها
شانس

سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند:
زمان
گفتار
موقعیت

سه چیز ما را نابود می کنند:
تکبر
زیاده طلبی
عصبانیت

سه چیز انسانها را می سازند:
کار سخت
صمیمیت
تعهد

سه چیز بسیار ارزشمند در زندگی:
عشق
اعتماد به نفس
دوستان
سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد:
آرامش
امید
صداقت
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است:
تجربه از دیروز
استفاده از امروز
امید به فردا
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است:
حسرت دیروز
اتلاف امروز
ترس از فردا

همیشه دلیل شادی کسی باش،                                                     نه شریک شادی او وهمیشه شریک غم کسی باش، نه دلیل غم او!

 

[ یکشنبه 1390/11/30 ] [ 13:39 ] [ یه آشنا ]
سلام دوستای گلم......

شرمنده.....یه چن روزی نمیتونم بیام نت....چون سالگرد بابا بزرگمه...

البته سالگرد پنج شنبه هست..ولی ما قراره از فردا بریم..چون خیلی کار داریم که باید انجام بدیم........///

بچه ها فقط ازتون میخوام وقتی این پستو میخونید..یه فاتحه برای پدربزرگم بفرستید...تا روحش شاد بشه.....و منم تونسته باشم یه کاری براش بکنم....

و در آخر:نظر یادتون نره.....دمت همتون گرم.....عاشقتونم....

                                  تا شنبه....خدافظ......

[ یکشنبه 1390/11/23 ] [ 21:21 ] [ یه آشنا ]

مردي به همسرش اين گونه نوشت:
عزيزم اين ماه حقوقم را نمي توانم برايت بفرستم به جايش
100 بوسه برايت فرستادم. 
                                                                                                
همسرش بعد از چند روز اينجوري جواب داد:
عزيزم از اينکه 100 بوس  برايم فرستادي نهايت تشکر را مي کنم.
           
ريز هزينه ها:

1.. با شير فروش با 2 بوس به توافق رسيديم.
2. با معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسيديم.
3. صاحب خانه هر روز مي آيد و 2-3 بوس از من مي گيرد.
4. با سوپر مارکتي ۲بوس .فقط با بوس به توافق نرسيديم بنابراين من آيتم هاي ديگري به او دادم.
5.. ساير موار 40 بوس
.

.

.
نگران من نباش.. .هنوز 35 بوس ديگر برايم باقي مانده که اميدوارم بتونم تا آخر اين ماه با اون سر کنم....

 

[ سه شنبه 1390/11/18 ] [ 19:45 ] [ یه آشنا ]
خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه:که به سیانور احتیاج
داره! داروسازه میگه:واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانمه توضیح می ده که
لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا
رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را
بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر
دوی ما را زندانی خواهندکرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه!
شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.

بعد از این حرف خانم دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره
بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام
می‌خوردند.

داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید
که نسخه دارید؟!

.

.

.

..

.

نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید!

 

 

[ جمعه 1390/11/14 ] [ 9:57 ] [ یه آشنا ]
نام:نابغه    رشته تحصیلی:پیش تجربی

معارف:۱۹  ///زبان فارسی:۱۸  ///زبان:۱۸  ///شیمی:۱۳  ///فیزیک:۱۵  ///زیست:۱۴  ///

زمین شناسی:۱۹  ///ریاضی:۱۳  ///انضباط:۲۰.......معدل:۱۷

-----------------------------------------------------------

سلام به دوستای گل و گلاب خودم.......

امیدوارم که شما هم از نمره های افتضاح من راضی باشید........

ولی خدایی امتحانای سختی بود...:(((  واقعا شرمنده ام از این نمره ها.....

[ دوشنبه 1390/11/10 ] [ 16:54 ] [ یه آشنا ]
از كسي كه دوستش داري ساد ه دست نكش

                          شايد ديگه هيچ كس رو مثل اون دوست نداشته باشي

و ازكسي هم كه دوستت داره بي تفاوت عبور نكن

                                  چون شايد هيچ وقت ،هيچ كس تو رو مثل اون

دوست نداشته باشد!

 

[ جمعه 1390/11/07 ] [ 22:8 ] [ یه آشنا ]
یه دختری در سن ۱۹ سالگی عاشق پسری ۱۷ ساله میشه......اونا الان یک سال

هست که عاشق همن...وتمام خانواده ینی خانواده ی پسر و دختر از این جریان با

خبرن به جزء پدر دختره.....خانواده ی این دو نفر در یک سطح نیستن...ینی وضع

زندگی دختره متوسط رو به بالا است ولی وضع زندگی پسره متوسط رو به

پایینه....پدر و مادر پسره  معتادن....و به خاطر این موضوع خیلی با هم

مشکل دارن ...اما خود پسره خیلی خوبه و با پدر بزرگ و مادر بزرگش زندگیمیکنه......

کسایی که از این قضیه ..رفاقت آنها با  خبرن خیلی ناراحتن...و میگن:که ما نمیزاریم

شما به هم برسینو نمیزارن آنها در ارتباط باشن.....اونا از هم دورن ینی تو ی یک

شهر نیستن..وبا کلی مشکل با هم ارتباط برقرار میکنن...چون واقعا نمیتونن قید

همدیگه رو بزنن.....

نابغه:دوستای گلم تو رو خدا بهم در باره ی این موضوع کمک کنین...بگید اینا باید چیکار کنن که به نفع دوتاشون باشه......؟؟؟؟؟؟

[ یکشنبه 1390/11/02 ] [ 18:58 ] [ یه آشنا ]

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

داستان و در ادامه مطلب بخونید.....


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/10/29 ] [ 20:35 ] [ یه آشنا ]
معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت
معلم گفت: هر چه مي داني بنويس
و پسرك گچ را در دست فشرد

معلم گفت:(( املاي آن را نمي داني؟))و معلم عصباني بود
سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود
معلم سر او داد كشيد
و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابي نداد.معلم به تخته كوبيد
و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد
معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس
گفت هر چه مي داني بنويس و پسرك شروع به نوشتن كرد :
((كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است. كيف پدر سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد :پدرت وقتي مرد
موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر

بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است.))
بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس
و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت
((تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد.))
گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت
معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود
و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود

معلم گفت ((بنشين.))
پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست
معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت
و تمام شاگردان با مداد سياه
در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند
اما پسرك مداد قرمزي برداشت
و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت
معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد                                   
و هرگز از مشق نوشتنش با مداد
قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه
قلب معلم هرگز سياه نيست......

[ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 10:50 ] [ یه آشنا ]
سلام به برو بچ گل...............

واقعا شرمنده ام .....به خاطر این امتحانها چند وقت نمیتونم بیام نت...........

فقط اگه وقت کنم میام نظرات شما رو تایید میکنم و میخونم.............

ولی قول مردونه به همتون میدم بعد این امتحانا جبران کنم......بخدا قول میدم........!!!!

فقط یه خواهش دارم ازتون......برای تمام سال آخریها از جمله من دعا کنید........

عاشق همتونم.....دم همتونم گرم........کوچیک شما نابغه.............

[ دوشنبه 1390/10/19 ] [ 10:16 ] [ یه آشنا ]

السلام علیک یا سلطان ابراهیم یا امامزاده سلطان ابراهیم

اول سلامتی پدر و مادرم

دوم اینکه تربیت معلم سال اول یعنی سال 88 من و سارا قبول بشویم سال سوم متوسطه شاگرد اول شوم و معدل کتبی ام بالاتر از 18 باشد

آرزوی پدر و مادرم را که دوست دارند پسر داشته باشند برآورده کن

دعای کوثر را مستجاب کن

خاله فخری و الهام و عمه اکرم را خوشبخت کن ازدواج کنند

آرزوی محسن را بر آورده کن

مادرم را شفا بده

زندگی پدر و مادر بزرگم را سر و سامان بده

به مصطفی کمک کن که دانشگاه هر رشته ایی که می خواهد قبول شود

عاطفه فائزه و زینب در درس موفق باشند و در آینده کاره ایی شوند

یا سلطان ابراهیم دعاهای : دایی مالک -ابوذر -رسول سلطان مادر بزرگ و پدر بزرگهایم- زیبا -حکمت -علی- کرامت- ولی -صالح -مژگان -شیما- لیلا- اکرم- فرخنده -رعنا- مرضیه -مریم- زهرا- بصیر- مرضیه- صدیقه-- ساهره -بهاره- سیمین -صدرا -سیما -شمایل -صفیه -خاور- مینا- عمه شاه گلی کسری- فروزان -معصومه -عمومحسن- دایی صادق -هما- اکرم را هم مستجاب بفرما

نابغه: فقط با پونصد تومن...؟؟؟؟؟آخه لامذهب.......!!!!!!!!

[ جمعه 1390/10/02 ] [ 10:55 ] [ یه آشنا ]
 دلیل موفقیت شما در چیست ؟  چرا هیچ وقت با هم  دعوا نمی‌کنید ؟

 آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم 

 قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم: آفرین!   زنده‌باد !    تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای !     من بهت افتخار می‌کنم.

حالا این مسائل جزئی که  خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چیه ؟

آقاهه گفت: مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما  با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم،  چند تا بچه داشته باشیم،  کجا زندگی کنیم،  کی خانه بخریم،  ماشین‌مان چه باشد،  چی بخوریم،  چی بپوشیم   و ... 

گفتم: پس اون مسائل کلی و مهم  که  تو در موردش نظر می‌دی، چیه ؟

 آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور ميانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم...

نابغه:واقعابرای خودمون متاسفم..آخه من چی بگم...تورو خدا شما از این کارا نکنید....

این یه نصیحت برای داداش های گل خودم بود..نکنه بیفتید تو چاه.....

[ شنبه 1390/09/26 ] [ 14:55 ] [ یه آشنا ]

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند...

بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند و بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست !

نوبت به او رسید ، از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟

گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم ، بی آنکه مدعی دانستن و دانایی باشم.

پذیرفته شد! گفتند : چشمانت را ببند و چشمانش را بست...

وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است !

با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم ؟!!

سالها گذشت... روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد !

بازاندیشید : عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم ...!

با فریادی غمبار سقوط کرد... نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش!

با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد !

تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود ... 

[ سه شنبه 1390/09/22 ] [ 12:55 ] [ یه آشنا ]
اینگونه نگاه کنید...

     مرد را به عقلش نه به ثروتش                      زن را به وفایش نه به جمالش

    
دوست را به محبتش نه به کلامش                عاشق را به صبرش نه به ادعایش

    
مال را به برکتش نه به مقدار                        خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

    
اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش               غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

    
درس را به استادش نه به سختیش              دانشمند را به علمش نه به مدرکش

    
مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش       نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

    
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش         دل را به پاکیش نه به صاحبش

    
جسم را به سلامتش نه به لاغریش            سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

[ یکشنبه 1390/09/20 ] [ 14:11 ] [ یه آشنا ]
 

مریلین مونرو ...یه وقتی نامه ای به انیشتین نوشت...که فکرش را بکن اگر من و تو ازدواج کنیم....

بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند....!!!

آقای انیشتین هم نوشت:ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.....

واقعا هم چه غوغایی می شود....!!ولی این فقط یک روی سکه است....!!!!!!!!

فکرش را بکنید اگر این قضیه برعکس شود.....چه رسوای بزرگی بر پا می شود............!!!!!!!!!

 

[ یکشنبه 1390/09/13 ] [ 12:47 ] [ یه آشنا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

با سلام و خسته نباشید به تمام وبلاگ نویسان جوان....
اگر می خواهید این بنده ی حقیر و خوشحال کنید تنها با نظر دادن این کارو بکنید ممنون میشم
امیدوارم که بتونم در این وبلاگ مطالب آموزنده و جالبی را برای شما وبلاگ نویسان به نمایش بذارم تا از آنها لذت ببرید...این عکسه بالا هم عکسه منه...خوشکلم نه!(به زنم به تخته). چاکر شما نابغه...دم همتونم گرم...